4 - ‫4‬ ‫•پنجشنبه 82 آذر...

Info iconThis preview shows page 1. Sign up to view the full content.

View Full Document Right Arrow Icon
This is the end of the preview. Sign up to access the rest of the document.

Unformatted text preview: ‫4‬ ‫•پنجشنبه 82 آذر 7831•شماره 051•‬ ‫ـ نس سومـ‬ ‫ل‬ ‫یه جـوردیگـــه‬ ‫دلتنگ ميشوم گاهى،‬ ‫نااميد اما نه!‬ ‫ب��ه مفهوم کام��ل هایدگ��ری _‪being_in‬‬ ‫‪ the_world‬شدهام. تقریبا همان اوضاع آرامی‬ ‫که همیشه دلم خواسته. بعد از عمری زندگی به‬ ‫س��نت دکارتی، چهار صب��ح خوابیدن و دم ظهر‬ ‫از رختخ��واب بیرون آمدن رو به س��وی کانت‬ ‫آوردهام و دوازده میخوابم و سحر بیدارم. درس‬ ‫میخوانم گاه��ی زیاد حتی. میروم خانه طاهره‬ ‫و گاه��ی بیوقفه تم��ام روز را میخوانیم. همان‬ ‫طور ک��ه مدتها برایمان آرزو بود. حاال ش��ده‬ ‫عین واقعیت. توی کلمهها غرق میش��ویم. واژه‬ ‫واژه بیتاب میشویم. با یک لمعه مشرقیه مست‬ ‫میکنی��م. آنقدر که فضای اتاق تنگ میش��ود‬ ‫برایمان.‬ ‫چه خوب که خانهاش حیاط دارد و حیاطش‬ ‫از هیچ س��متی دید ندارد. بی دلواپسی سرم را‬ ‫میگیرم رو به آس��مان و دس��تهایم را در افق‬ ‫زمین باز میکنم هی برای خودم چرخ میزنم...‬ ‫بعضی روزه��ا هم روزهای کاریام میش��ود‬ ‫و کار میکن��م و کار میکن��م و کار میکن��م.‬ ‫چیزهای��ی هم هس��ت، مث��ال گاهی ک��ه کتابی‬ ‫میخ��رم مثل همی��ن دوتای آخ��ری، مجموعه‬ ‫مقاالت هرمنوتی��ک از گادامر و فوکو و ریکور و‬ ‫درایفوس و ... یا نامههای جالل و سیمین، آنقدر‬ ‫میچسبد و آنقدر همه چیز را عوض میکند که‬ ‫انگار معجزه باش��د. مثال همین قدمزدنهای گاه‬ ‫به گاه، گردشه��ای هفتهای دوبار، تلفنی حرف‬ ‫زدنهای کوتاه و بلند با کس��انی که نزدیکاند،‬ ‫اساماسهایی که تا مرز دیوانگی میبردم.‬ ‫همی��ن دلخوش��یها و امیدواریها، همین‬ ‫تعریفه��ا و تمجیدهای��ی که بیهی��چ خجالتی‬ ‫میگوی��م دوستش��ان دارم، همی��ن تابل��وی‬ ‫معرقی که با فائزه داریم طرحش را میکش��یم،‬ ‫آش��پزیهای گاه به گاهام، ی��ک کوچولوی چند‬ ‫ماهه که دلم را بردهاس��ت و هر روز عکس��ش را‬ ‫نگاه میکنم، حتا خرید کردن.‬ ‫هم��ه چیز، ی��ک آرامش و خوش��ی دارد که‬ ‫نمیدانم کاذب اس��ت ی��ا حقیقی. اما یکچیزی‬ ‫که نه میدانم چیس��ت و نه میدانم کجاس��ت،‬ ‫س��رجای خودش نیس��ت. اهمیتی ندارد. برای‬ ‫همینها که دارم از خدا ممنونم.‬ ‫دلتنگ میش��وم گاهی، یا به شدت غمگین،‬ ‫ناامی��د اما ن��ه. خودم را میکش��م بیرون و توی‬ ‫همان س��یاهیها با یک ش��مع روشن تاتی تاتی‬ ‫میکنم. تکراری میشوند اما میتوانم هزار رنگ‬ ‫بزنمشان...‬ ‫خاطره غدیر‬ ‫استاد جواد محدثی‬ ‫جان در ره هدایت آنها نهاده بود‬ ‫درپاسخ خشونت آنها چو مادری‬ ‫آغوش پرمحبت خود را گشاده است‬ ‫جهل و غرور وابلهی قوم خویش را‬ ‫جزباصفاومهر.جوابی نداده است.‬ ‫آنجا که راه ها همه س��وی س��تمگری‬ ‫است‬ ‫راهی بس��وی عدل و س��عادت گشوده‬ ‫است‬ ‫درگیرودار گرمی این مشهدعظیم‬ ‫دراوج این شکوه.‬ ‫از سوی آفریدگار حهان آفرین"خدا"‬ ‫از آسمان بگوش پیمبر ندا رسید:‬ ‫"یاایهاالرسول...‬ ‫یاایهاالرسول...‬ ‫اسالم را چه خوب بیان کرده ای به خلق‬ ‫اما هنوز رهبرامت پس از رسول‬ ‫تعیین نگشته است.‬ ‫ارکان استوار رسالت تمام نیست‬ ‫رکن بزرگ مذهب"امت"."امامت" است.‬ ‫اینک پیامبر:‬ ‫دربازگشت ازسفرخانه خدا‬ ‫درواپسین دقایق آن حجة الوداع‬ ‫مامورگشته تابرساندبگوش خلق.‬ ‫واالترین.عمیق ترین نکته را زدین‬ ‫فرمان رسیدتاکه بمردم نشان دهد‬ ‫الیقترین.شجاع ترین فرد مسلمین.‬ ‫اینک پیامبر‬ ‫دربازگشت ازسفرخانه خداست‬ ‫پیغمبراز رسالت خودشادوسربلند‬ ‫مسروراز رسالت انجام گشته اش‬ ‫دریای بی کرانه قلبش زموج شوق‬ ‫همواره در تالطم و همواره در طپش‬ ‫عشق خدا فکنده به جانش شراره ها‬ ‫یادخدا گرفته از او فرصت و مجال‬ ‫نام خدای داده به گفتار او جال‬ ‫اعمال حج رسیده به پایان .ولی افق.‬ ‫چشم انتظار حادثه ها درغدیرخم.‬ ‫بیدار مانده است.......‬ ‫در پهنه غدیر.‬ ‫در زیر شعله های فروزان آفتاب‬ ‫انبوه حاجیان که فزون ترز صدهزار‬ ‫درپهنه وسیع غدیر ایستاده اند‬ ‫یک کاروان رسته ز بند نفاق و کین.‬ ‫یک کاروان خسته دراینجاستاده است.‬ ‫خورشیدهم شراره سوزان خویش را‬ ‫ریزد به روی سینه تفته زمین‬ ‫دشتی پرازمحبت و احساس و دوستی.‬ ‫دشتی پراز حرارت ایمان.فروغ دین.‬ ‫گسترده غدیر.........‬ ‫اینک دوباره شاهد انبوه مسلمین‬ ‫همراه رهبری که فزون تر ز"بیست"سال‬ ‫عيب از ما است، اگر دوست ز ما مستور است‬ ‫ديده بگشاى كه بينى همه عالم طور اســـت‬ ‫الف كـــم زن كه نبيند رخ خورشيد جهــان‬ ‫چشـم خفاش كه از ديدن نورى كور اســـت‬ ‫روایت الحقیقه و ال شباهت باللطیفه‬ ‫دستان باغبان فلک از درخت علم‬ ‫هرگز گلی به جلوه این گل نچیده است‬ ‫دامان قرن های فراوان و بیشمار‬ ‫هرگز .دری به جلوه این در نسفته است.‬ ‫اینک غدیر.خاطره آن شکوه را‬ ‫اینک غدیر.یاد چنان روز نیک را‬ ‫دریادهاو خاطره ها زنده میکند‬ ‫اینک غدیر.زندگی آن"امام"را‬ ‫مانند درسهای گرانقدر و پرثمر‬ ‫تکرارمیکند.‬ ‫اینک غدیرخم‬ ‫باما اوستاد‬ ‫در راه و رسم و شیوه آموزشی صحیح‬ ‫رفتارمیکند‬ ‫پیغمبرازجهاز شتر منبری بساخت‬ ‫درآن فضای باز...‬ ‫دست "علی"گرفت وبباالی سر رساند‬ ‫تاهرکه بود.رهبرآینده را شناخت‬ ‫آن رهبری که اوست مدارنظام دین‬ ‫آن رهبری که اوست نماینده رسول‬ ‫آن رهبری که اوست فقط مظهر خدا‬ ‫آنکس که چشمه های فضیلت دراو عیان‬ ‫آنکس که نهرهای سخاوت از او روان‬ ‫آنکس که در زمین‬ ‫در دوره زمان‬ ‫شایسته ترازاو نبود"مرد"درجهان‬ ‫چشمان روزگار کهنسال وچرخ پیر‬ ‫هرگز چنین نشان فضیلت ندیده است‬ ‫هرگز امام عدل بدین سان ندیده است‬ ‫لنگه کفشی که از کفش سیندرال معروف تر شد!‬ ‫خبرن��گاران گفت: از این گونه ح��وادث در برنامه‬ ‫های مختلف اتفاق می افتد و من متعجب نیستم.‬ ‫احتماالً بوش این حرکت را نشان از عالقه صاحب‬ ‫کفش نس��بت به خود تحلی��ل کرده و با خود می‬ ‫گوید: ش��اید بنده خدا می خواست کفشش را به‬ ‫پرچم آمریکا متبرک کند!‬ ‫جالب اس��ت بدانید که با گذش��ت چند ساعت‬ ‫از ای��ن حادثه، هر کدام از لنگ��ه های کفش این‬ ‫خبرنگار با غیرت در یک مزایده اینترنتی به مبلغ‬ ‫005 ه��زار دالر ارزش گذاری ش��د ک��ه قطعاً از‬ ‫قیمت لنگه کفش سیندرال هم بیشتر است!‬ ‫درتظاهراتی که صبح دوشنبه در عراق به دفاع‬ ‫از منتظرالزی��دی ترتیب دادند، از س��وی یکی از‬ ‫تظاه��ر کنندگان پیش��نهاد ش��د کفش��های این‬ ‫خبرنگار که نش��انی از غیرت به جوش آمده او در‬ ‫مواجهه با چرندیات بوش بوده است در موزه ملی‬ ‫عراق نگهداری شود.‬ ‫بلکه آنها را تبدیل به فرصت کند!‬ ‫نکته: مگ��ه احمدی نژاد نکرد؟ تهدی��د دنیا بر علیه‬ ‫ت��الش ایران رو تبدیل به فرصت دس��تیابی به س��وخت‬ ‫صلح آمیز هسته ای کرد... اقتدار، سرفرو نیاوردن در برابر‬ ‫دش��منه، نه کرنش در مقابل تطمی��ع آمریکا ! مردم می‬ ‫فهمند آقای خاتمی!‬ ‫خاتمی: اسالم در ایران مطرح شد تا ملت را آزاد کند‬ ‫و بتوانیم فقر، فساد، فحشاء و عقب ماندگی را از بین بریم‬ ‫. مگر اصالحات جز اینها را می خواسته و می خواهد؟!‬ ‫نکت�ه: مردم فراموش نمی کنن��د اون همه افتضاحها‬ ‫، ش��یرین کاری ه��ا و عقب گردهای فرهنگ��ی که وزیر‬ ‫ارش��اد توی هشت س��ال دولت اصالحات به بار آورد. به‬ ‫قول رهبر، با اومدن ش��اه سلطان حسین ها کار مملکت‬ ‫تمام است.‬ ‫خاتم�ی: می ت��وان در جهتی حرک��ت کرد که وضع‬ ‫بهتر از این باش��د به شرط آنکه تش��کیالت و دستگاهها‬ ‫کار شکنی نکنند!‬ ‫نکته: البته... به ش��رط آنکه تش��کیالت و دستگاهها‬ ‫و دش��منان خونی و رقیبان کارش��کنی نکنند... خواست‬ ‫احمدی نژاد هم همین است. اگر بگذارند!!‬ ‫چیز برایش ش��گفت انگیز و اسرار‬ ‫آمی��ز بود: حتی فرزندش که هنوز‬ ‫تا تولد، یک ماه فاصله داش��ت به‬ ‫حرکت و جنبش در آمده بود.‬ ‫ش��یخ با مشاهده حاالت همس��رش کنجکاو شد و‬ ‫آرام آرام به سوی او گام برداشت.‬ ‫آن روز وقت��ی بزرگان خوابش را تعبیر کرده و به او‬ ‫مژده دادند که خداوند فرزندش را شان و مقام واالیی‬ ‫خواهد بخش��ید بی صبرانه درانتظار دی��دار او لحظه‬ ‫ش��ماری کرد. روز عید غدیر برای ش��یخ محمد امین‬ ‫و همس��رش روزی سرش��ار از ش��کر و شادی و شعف‬ ‫ب��ود ه��م روز عید غدیر بود و ه��م روز تولد فرزندش‬ ‫مرتضی.‬ ‫شیخ محمد امین با اشتیاق فراوان، مسافر کوچک‬ ‫و ت��ازه را در آغوش گرفت آثار ش��وق و رضا در چهره‬ ‫اش نقش بس��ته ب��ود. چهره زیبای مرتض��ی را غرق‬ ‫بوس��ه کرد. در گوش راس��ت فرزن��د،اذان و در گوش‬ ‫چ��پ او اقامه خواند. آنگاه به همس��رش گفت اکنون‬ ‫نوبت توست که از این مهمان تشنه و گرسنه پذیرایی‬ ‫کنی!‬ ‫و همس��رش پاسخ داد: چش��م! اما باید چند لحظه‬ ‫دیگرصب��ر کن��د تا وض��و بگی��رم. و از آن روز به بعد‬ ‫مرتضی هیچگاه ش��یر ننوش��ید مگر اینکه مادرش با‬ ‫وضو بود.‬ ‫یکش��نبه اتف��اق جالب��ی در جری��ان مصاحبه‬ ‫مطبوعاتی بوش و مالکی ب��ا خبرنگاران در بغداد‬ ‫رخ داد که همه را در جا میخکوب کرد!‬ ‫بنا بر گزارش رس��انه ها، بوش در حال دس��ت‬ ‫دادن و خداحافظی نهایی با مالکی نخس��ت وزیر‬ ‫ع��راق بود ک��ه منتظر الزیدی خبرن��گار پرجربزه‬ ‫احتماالً دو رگه، هر دو لنگه کفش��ش را در آورد و‬ ‫در حالی که بوش را به باد ناسزا گرفته بود، آنها را‬ ‫یکی پس از دیگری به سمت او پرتاب کرد.‬ ‫حیف ش��د که بوش خیلی سریع و در حرکتی‬ ‫حرفه ای جا خال��ی داد، به طوری که انگار آماده‬ ‫این حرکت بود، و همه از این بابت بسیار متاسفند‬ ‫واال چش��مهای کب��ود و ورم کرده ب��وش پس از‬ ‫اصابت یک فروند کفش به صورتش حتماً بس��یار‬ ‫دیدنی بود!‬ ‫پ��س از ای��ن حادثه بوش که ت��الش می کرد‬ ‫حال��ت طبیعی خود را حفظ کند به ش��وخی به‬ ‫ماجرای بدرقه به یاد ماندنی خبرنگار عراقی از بوش‬ ‫‪sms‬‬ ‫‪salam . az dishab ta hala faghat‬‬ ‫‪be u fekr kardam hameye fekro‬‬ ‫‪zehnam mashghole u bod emrozo‬‬ ‫‪farda ham mikham be v,w,x,y,z‬‬ ‫!‪fekr konam‬‬ ‫‪Hamishe 2 dars ra dar zendegi‬‬ ‫‪be yad dashte bash: 1- jesarat‬‬ ‫‪dar bayane aghide 2- jor'at dar‬‬ ‫‪pazireshe eshtebah‬‬ ‫‪Gorg boosh radiolojist mishe, ye‬‬ ‫,‪mariz miad javabe axesho begire‬‬ ‫‪behesh mige: ye dande samte raste‬‬ ‫‪ghafaseye sinatoon shekaste ke man‬‬ ‫‪too photoshap vasatoon dorostesh‬‬ ‫!‪kardam‬‬ ‫معما چو حل گشت ...‬ ‫معما چو حل گشت آسان شود!‬ ‫خاتمی: همه باید احس��اس کنن��د که نیازمند تحول‬ ‫در جامعه هستیم‬ ‫نکته: همه را ول کن ... مهم این که خودت احس��اس‬ ‫کنی.‬ ‫خاتمی: فرصت های زیادی را از دست داده ایم‬ ‫نکته: چه کس��ی است که نداند فرصت های طالیی‬ ‫خدمت گذاری به مردم در دوره ریاس��ت جمهوری ش��ما‬ ‫به تهدید مبدل شد.‬ ‫خاتم�ی: ملت ما واس��تار ملتی بوده و هس��ت که‬ ‫جایگاه واالتری در دنیا داش��ته باش��د و از امکانات بهتر،‬ ‫آزادی و پیشرفت برخوردار باشد.‬ ‫نکت�ه: ای بابا! باز هم که همون ش��عارها و حرفهای‬ ‫قبل��ی رو تک��رار ک��ردی، مهم عم��ل بود که م��ردم جز‬ ‫گرفتاری و عقب ماندگی چیزی ندیدند.‬ ‫خاتم�ی: ملت ما می خواهد ب��ه درجه ای از اقتدار و‬ ‫تدبیر برس��د که نه تنها تهدیدها و توطئه ها را دفع کند،‬ ‫شعر‬ ‫یک استکان یاد خدا باید بنوشم‬ ‫شیطان‬ ‫اندازه یک حبه قند است‬ ‫ّ‬ ‫گاهی می افتد توی فنجان دل ما‬ ‫ِِ‬ ‫حل می شود آرام آرام‬ ‫بی آنکه اصال ً ما بفهمیم‬ ‫و روحمان سر می کشد آن را‬ ‫آن چای شیرین را‬ ‫شیطان زهرآگین ِدیرین را‬ ‫آن وقت او‬ ‫خون می شود در خانه تن‬ ‫می چرخد و می گردد و می ماند آنجا‬ ‫او می شود من‬ ‫***‬ ‫طعم دهانم تلخ ِتلخ است‬ ‫انگار سمی قطره قطره‬ ‫رفته میان تاروپودم‬ ‫این لکه ها چیست؟‬ ‫بر روح ِ سرتاپا کبودم!‬ ‫ای وای پیش از آنکه از این سم بمیرم‬ ‫باید که از دست خودت دارو بگیرم‬ ‫***‬ ‫لطفت برایم نسخه پیچید:‬ ‫یک شیشه شربت، آسمان‬ ‫یک قرص ِخورشید‬ ‫یک استکان یاد خدا باید بنوشم‬ ‫معجونی از نور و دعا باید بنوشم‬ ‫عرفان نظرآهاری‬ ‫خاتمی: از عرصه کنار نمی کشیم و در خدمت مردم‬ ‫هستیم.‬ ‫نکته: عرصه همیش��ه برای خدمت فراهم است تا چه‬ ‫کسی عرضه کار داشته باشد!‬ ‫خاتمی: وضعیت فعلی، شایسته ایران نیست.‬ ‫نکت�ه: وضعیت قبل��ی چه طور؟ انفعال در سیاس��ت‬ ‫خارجی، خیانت های مجلس ششم و ایجاد فضای بحرانی‬ ‫درکشور و بی توجهی به نیازهای اساسی مردم در دوره 8‬ ‫ساله اصالحات شایسته ایران بود؟!‬ ‫خاتمی: ما تجربه فراوان داریم و ش��رایط امروز را می‬ ‫شناسیم.‬ ‫نکت�ه: ای��ن حرفا رو قب��ل از انتخاب��ات 67 هم زده‬ ‫بودی!!‬ ‫خاتمی: برنامه دادن و تحول ایجاد کردن کار سختی‬ ‫نیست!‬ ‫نکت�ه: کدوم تحول؟... همه شاهدن که در دستور کار‬ ‫دولت منفعل جنابعالی، هیچ نشانی از تحول نبود ... البته‬ ‫نقل اس�ت ک�ه امیر واش�نقطن را‬ ‫مجلس�ی داش�تی با امی�ر باغداد، و‬ ‫به مجلس ایشان تنی چند آمدی از‬ ‫برای کسب اطالع، از مجلسیان یکی‬ ‫را که صاحب غیرت بودی به غایت، و‬ ‫نکو سیرت، برخاسته دو لنگ نعلین‬ ‫از پای برکنده، دیّمی به راه اولی، به‬ ‫ِّ‬ ‫سوی وی پرتاب کردی.‬ ‫امیر واش�نقطن- ک�ه همان جرج‬ ‫بن جرج ملقب به بوش باش�د- تیز،‬ ‫س�ر بجنبانیدی و ب�ا حرکتی نعلین‬ ‫را از خود برهانیدی و با چشمانی به‬ ‫حد وزَغ گش�اده، خ�ود را به نرمی و‬ ‫َ‬ ‫سکون وانمودی!‬ ‫و لطای�ف الملوک را نقل اس�ت از‬ ‫احواالت امیر واشنقطن بعد از ایّامی‬ ‫که ید شکر بر دیدگان بمالیدی و ندا‬ ‫در دادی که: «ای ابوالمس�یح! دیروز‬ ‫را یکش�نبه بود و روز عبادت، و من‬ ‫بر کجابۀ سیاس�ت سوار بودم و مهار‬ ‫ُ‬ ‫ش�تر را «رایس» کشیدی و این مهم‬ ‫از یادم برفت! شکر گویم تو را که به‬ ‫نعلینی به خاطرم باز آوردی!»‬ ‫و سر بر آسمان فرا کشیده، بگفت:‬ ‫هم�ی دان�م خ�دای را که م�را علم‬ ‫سیاست آموخت تا دو بال دموغراطی‬ ‫بر پهنای گیتی گسترانیده، جهانیان‬ ‫را از بند فرقۀ ضالّه طروریس�ت آزاد‬ ‫گردانم، عیان گویم که افاضۀ فیضی‬ ‫ب�ود نعلین اخب�ار نگار باغ�دادی از‬ ‫ِ‬ ‫ِ‬ ‫جانب تو، و چندان متعجبم نساخت،‬ ‫چرا که خود آماده آن بوده ام.‬ ‫و لطایف الملوک سوگندان خورد‬ ‫که هر چه انش�اء کنم صدق باش�د و‬ ‫ال غیر!‬ ‫فاطمه معین زاده‬ ‫باب دیّم: حکایت نعلین‬ ‫مقدس!‬ ‫ِ‬ ‫سیاه سیاهم‬ ‫با زرد هماهنگم کن استاد !‬ ‫گاه حجم یک کالغ‬ ‫کنتر است یک تابلو را حفظ می کند‬ ‫(حسین پناهی)‬ ‫بدون قاب‬ ‫قرآن مذهب‬ ‫َُّ‬ ‫فضای ات��اق، عطرآگین‬ ‫و نورانی ش��ده بود. قامت‬ ‫زیبا و پر ش��کوه آن سید‬ ‫بزرگوار در قاب در اتاق میدرخشید. شیخ محمد امین‬ ‫و همسرش با اش��تیاق برخاسته و به استقبال مهمان‬ ‫خود شتافتند.‬ ‫امام صادق(ع) با تن پوش��ی سپید و لطیف و چهره‬ ‫ای زیبا که در هاله ای از شکوه و مهربانی قرار داشت‬ ‫وارد اتاق ش��د و قرآن مذهبی را که در دس��ت داشت‬ ‫َُّ‬ ‫به همسر ش��یخ هدیه داد. همسر شیخ هنوز چشم از‬ ‫قرآن برنداش��ته و محو تماشای آن هدیه زیبا بود که‬ ‫ناگاه خود را در اتاق تنها یافت.‬ ‫همسر ش��یخ با صدای تالوت قرآن برخاست: ذکر‬ ‫صلوات همچنان بر زبانش جاری بود. از گلدسته های‬ ‫مس��جد، گل تکبیر می شکفت. شگفت زده به آستانه‬ ‫در، خیره ش��د اما گمش��ده اش را نیافت. به دستانش‬ ‫نگریست. قرآن را نیافت، شکوه حضور امام صادق(ع)‬ ‫را ح��س می کرد. لحظاتی به اطراف خود نگریس��ت.‬ ‫ش��یخ محمد امین را دید که بر سجاده اش به تالوت‬ ‫قرآن مش��غول اس��ت و برای نماز صبح خ��ود را مهیا‬ ‫می کند، دوس��ت نداشت باور کند آنچه را دیده است‬ ‫خواب بوده اس��ت. چش��مانش را بر هم نهاد تا دوباره‬ ‫آن فضای دوست داش��تنی را در ذهن به خاطر آورد.‬ ‫از لبان��ش ذک��ر صلوات و تکبیر قطع نمی ش��د. همه‬ ‫عکس هفته: بى ريا و صميمى‬ ...
View Full Document

Ask a homework question - tutors are online